یک بار آن وقتها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و از سیبهای سبز کال خوردم، دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد، خیلی درد میکرد. مادرم گفت اگر صبر میکردم تا سیبها برسند، مریض نمیشدم.
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم، سعی میکنم حرفهای او را در مورد "سیب کال" یادم باشد ...
بادبادکباز | خالد حسینی
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم، سعی میکنم حرفهای او را در مورد "سیب کال" یادم باشد ...
بادبادکباز | خالد حسینی
برخی نویسندههایمان مثل بعضی از کارگردانهایمان میگویند کتاب نمیخوانند و فیلم نمیبینند مبادا رویشان اثر بگذارد!
فرهنگ و هنر کارش اثرگذار بودن است، این «مبادا» را از کجا آوردهاید؟
بگذارید اثر بگذارد. بگذارید تأثیر بگذارد.
اگر از نقاشی دیگران، کتاب دیگران و فیلم دیگران تأثیر خوب بگیرید، عیبی دارد؟
اگر دریچهای به رویتان باز شود و دیدتان را باز کند و بعد راهی به شما نشان دهد که بعدها بشود راه خود شما، عیبی دارد؟
تأثیر پذیرفتن لزوما کپیبرداری نیست. تأثیر پذیرفتن یعنی دنیایتان بزرگتر شود، دیدتان بازتر شود...
فرهنگ و هنر کارش اثرگذار بودن است، این «مبادا» را از کجا آوردهاید؟
بگذارید اثر بگذارد. بگذارید تأثیر بگذارد.
اگر از نقاشی دیگران، کتاب دیگران و فیلم دیگران تأثیر خوب بگیرید، عیبی دارد؟
اگر دریچهای به رویتان باز شود و دیدتان را باز کند و بعد راهی به شما نشان دهد که بعدها بشود راه خود شما، عیبی دارد؟
تأثیر پذیرفتن لزوما کپیبرداری نیست. تأثیر پذیرفتن یعنی دنیایتان بزرگتر شود، دیدتان بازتر شود...
رالف والدو امرسون گفته است:
«برای بهکار انداختن تخیل و در اختیار گرفتن مسیر آن، فهرستهای سادهای از کلمهها کافی است.»
در روز، هرروز، هزار کلمه بنویسید، میز کارتان را دور از چشماندازهای اغوا کننده قرار دهید، دربارهٔ داستانتان صحبت نکنید، آن را بنویسید و ادامه بدهید.
ایدهٔ فلانری اوکانر درباره نوشتن بسیار الهام بخش است. او میگوید:
«کار نویسنده نفوذ در معانی و آشکار کردن حقایق نهفته در لایههای زیرین آن است. او در کتاب «راز و روش» مینویسد: «نویسنده باید دیدگاهی متعالی داشته باشد؛ نوعی دیدگاه که قادر است در یک تصویر یا موقعیت، لایههای مختلف واقعیت را ببیند.»
پس سعی کنید آن چیز مرموز نهفته، در زیر سطح واقعیت که نمیتوان بهراحتی توضیحش داد یا فهمید، را ببینید و به تصویر بکشید.
«برای بهکار انداختن تخیل و در اختیار گرفتن مسیر آن، فهرستهای سادهای از کلمهها کافی است.»
در روز، هرروز، هزار کلمه بنویسید، میز کارتان را دور از چشماندازهای اغوا کننده قرار دهید، دربارهٔ داستانتان صحبت نکنید، آن را بنویسید و ادامه بدهید.
ایدهٔ فلانری اوکانر درباره نوشتن بسیار الهام بخش است. او میگوید:
«کار نویسنده نفوذ در معانی و آشکار کردن حقایق نهفته در لایههای زیرین آن است. او در کتاب «راز و روش» مینویسد: «نویسنده باید دیدگاهی متعالی داشته باشد؛ نوعی دیدگاه که قادر است در یک تصویر یا موقعیت، لایههای مختلف واقعیت را ببیند.»
پس سعی کنید آن چیز مرموز نهفته، در زیر سطح واقعیت که نمیتوان بهراحتی توضیحش داد یا فهمید، را ببینید و به تصویر بکشید.
وقتی گفتوگویی بین دو نفر صورت میگیرد، در اثنای گفتوگو صدای آدمهای دیگر هم باید به گوش برسد. اینها داستان را رنگین میکند، داستان را پرداخت میدهد.
یک نویسنده بیتجربه فقط میتواند خط داستان را بگیرد و پیش برود، حال آنکه یک نویسنده باتجربه داستان را میپردازد، میآراید و رنگین میکند.
یک نویسنده بیتجربه فقط میتواند خط داستان را بگیرد و پیش برود، حال آنکه یک نویسنده باتجربه داستان را میپردازد، میآراید و رنگین میکند.
بسیار اندکاند کسانی که به گیاهان خاردار و بهظاهر خشن تمایل دارند. حال آنکه در این عالم دوای بیشترِ دردها از این نوع گیاهان به دست میآید.
باغ عشق هم مگر اینطور نیست؟ اگر فقط خوشیها و راحتیها را جمع کنیم و دشواریها را رها کنیم، میتوان این را «عشق» نامید. دوست داشتن زیبا و پس زدن زشت آسانترین کار است. مهم این است که بتوانی هم خوب را دوست داشته باشی هم بد را؛ بدون اینکه بینشان فرق بگذاری.
ملت عشق | الیف شافاک
باغ عشق هم مگر اینطور نیست؟ اگر فقط خوشیها و راحتیها را جمع کنیم و دشواریها را رها کنیم، میتوان این را «عشق» نامید. دوست داشتن زیبا و پس زدن زشت آسانترین کار است. مهم این است که بتوانی هم خوب را دوست داشته باشی هم بد را؛ بدون اینکه بینشان فرق بگذاری.
ملت عشق | الیف شافاک
اگر دیالوگ، خوب نوشته شود، نشان میدهد که شخصیت باهوش است یا ابله، صداقت دارد یا ندارد، شوخ است یا نه. دیالوگ خوب را گراهام گرین یا جرج هیگینز نوشته است، که ارزش خواندن دارد. دیالوگ بد کشنده است و مثل یک ساز موسیقی که بد تنظیم شده باشد، گوش را آزار میدهد.
نویسنده کارش این است که شخصیتهای داستانی را زنده و با جنبوجوش بسازد. بعد از آن کاری ندارد جز آنکه، دنبال آدمهای زندهای که ساخته بیفتد و گزارشگر احوالشان باشد و طرح را موافق با حرکت شخصیتهای داستانی تغییر بدهد و پیش ببرد.
تولستوی از پوشکین میگوید: «یک روز کسی نزد پوشکین رفت، دید که او میخندد. پرسید:« چرا میخندی؟» گفت :«ناتالیا به من حقه زد، دارد شوهر میکند» توجه فرمودید؟ نویسنده میبیند که قضیه اینطور پیش آمده است و این نشان میدهد که شخصیت داستان او، خود را درست ساخته است.
اگر مصالح داستان، خوب ساخته شده باشد، علیه طرح میشورند و شورش آنها به معنای درهمریختن طرح ذهنی نویسنده است اما با پیگیری شخصیتهاست که طرح واقعی شکل خواهد گرفت.
تولستوی از پوشکین میگوید: «یک روز کسی نزد پوشکین رفت، دید که او میخندد. پرسید:« چرا میخندی؟» گفت :«ناتالیا به من حقه زد، دارد شوهر میکند» توجه فرمودید؟ نویسنده میبیند که قضیه اینطور پیش آمده است و این نشان میدهد که شخصیت داستان او، خود را درست ساخته است.
اگر مصالح داستان، خوب ساخته شده باشد، علیه طرح میشورند و شورش آنها به معنای درهمریختن طرح ذهنی نویسنده است اما با پیگیری شخصیتهاست که طرح واقعی شکل خواهد گرفت.
شاید ویراستار درونتان جلوی نوشتن شما را گرفتهاست. یعنی وقتی دارید مینویسید هی سرتان داد میزند. به خودتان اجازه دهید نویسندهٔ بدی باشید. اول بنویسید بعد نوشتهتان را ویرایش کنید و صیقل بدهید. قانون طلایی نوشتن همین است.
فکرش را بکن هنوز هم ای بسا که خاطرخواه داشته باشم. با چهل و نه سال سن!
پیردختر بودن اینقدر ها هم مصیبت نیست. دستکم به یک دلیل. بجای اینکه شوهر و بچه هایم را تروخشک کنم وقتم را می گذارم برای مطالعه...
سور بز | ماریو بارگاس یوسا
پیردختر بودن اینقدر ها هم مصیبت نیست. دستکم به یک دلیل. بجای اینکه شوهر و بچه هایم را تروخشک کنم وقتم را می گذارم برای مطالعه...
سور بز | ماریو بارگاس یوسا
مشقت نوشتن
وولفگات میگوید: « وقتی که مینویسم، احساس میکنم یک مرد بیدستوپا با مدادشمعی در دهانم هستم.»
باید شروع به کار کرد و خطخطی کرد و مرتکب اشتباه شد. وسواس شکل خشن و ظالمانه ایدهآلیستی است درحالیکه نامرتببودن دوست حقیقی یک هنرمند است.
وولفگات میگوید: « وقتی که مینویسم، احساس میکنم یک مرد بیدستوپا با مدادشمعی در دهانم هستم.»
باید شروع به کار کرد و خطخطی کرد و مرتکب اشتباه شد. وسواس شکل خشن و ظالمانه ایدهآلیستی است درحالیکه نامرتببودن دوست حقیقی یک هنرمند است.
حتی در صحنههایی که شخصیتهای موافق و متحد هم حضور دارند، مثلا در صحنهای که دو شخصیت با یک هدف مشترکاند، باید تنش وجود داشته باشد. در غیر اینصورت حاصل کار شما صحنه ای پر از گفتوگوهای خستهکننده برای تبادل اطلاعات بین دو نفر خواهد شد. حتی در صحنههای آرام میشود افکار و دیدگاههای شخصیت را که بیانگر نگرانی و اضطرابهای اوست در صحنه برملا کرد و تنش احساسی صحنه را بالا برد.
ترفند ست گادین برای غلبه بر سد نویسندگی -مشکلی که بسیاری از افراد برای نوشتن با آن مواجه هستند- این است که همانطوری بنویسیم که صحبت میکنیم. ست گادین معتقد است اگر ما سعی کنیم همانطورکه حرف میزنیم، بنویسیم، در اینصورت هیچوقت گرفتار سد نویسندگی نخواهیم شد و همواره چیزی برای نوشتن خواهیم داشت.
از طرفی ست گادین اعتقاد چندانی به بازنویسی متونی که مینویسد، ندارد. او میگوید اگر ایدهای را که قصد مطرحکردن آن با خوانندگان و مخاطبان خود داریم، در ذهنمان بهوضوح و به شکلی درست شکل دهیم، در اینصورت مدت زمان لازم برای نوشتن متن بهاندازۀ مدت زمان لازم برای تایپکردن آن متن خواهد بود و زمان بیشتری برای این کار نیاز نخواهیم داشت.
ست گادین میگوید: اگر قانون نویسندگیمان این باشد که تا وقتی همۀ افراد نوشتههای ما را دوست نداشتهباشند، نبایستی دست به نوشتن بزنیم. در اینصورت ما یک نویسندۀ آماتور هستیم و این قانون ذهنی باعث توقف ما پشت سد نویسندگی خواهد شد.
از طرفی ست گادین اعتقاد چندانی به بازنویسی متونی که مینویسد، ندارد. او میگوید اگر ایدهای را که قصد مطرحکردن آن با خوانندگان و مخاطبان خود داریم، در ذهنمان بهوضوح و به شکلی درست شکل دهیم، در اینصورت مدت زمان لازم برای نوشتن متن بهاندازۀ مدت زمان لازم برای تایپکردن آن متن خواهد بود و زمان بیشتری برای این کار نیاز نخواهیم داشت.
ست گادین میگوید: اگر قانون نویسندگیمان این باشد که تا وقتی همۀ افراد نوشتههای ما را دوست نداشتهباشند، نبایستی دست به نوشتن بزنیم. در اینصورت ما یک نویسندۀ آماتور هستیم و این قانون ذهنی باعث توقف ما پشت سد نویسندگی خواهد شد.
فقط فکرِ نوشتن است که همیشه ماهها و گاه سالها پیشاپیش میدود، وگرنه چه فردایی؟ فردای من کِی و در کجاست؟ هم زمانش مبهم است و هم مکانش. برای همین از ترس روز بدتر و جای بدتر میخواهم همین امروز و همینجا با وجود تلخکامی در من پایدار شود و جایی برای آینده نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در گذشته به سر میبرند.
ولی من هنوز احساس پیری نمیکنم. یک چیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن. این روزها میل نوشتن وجود دارد اما حس نوشتن وجود ندارد.
فکرهایی هست که هنوز در سر جا دارد، به قلب نرسیده و همراه خون در رگها ندویده، در گوشت تنم حس نمیکنمشان، دردناک نیستند و پوست تن را نمیشکافند.
ولی من هنوز احساس پیری نمیکنم. یک چیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن. این روزها میل نوشتن وجود دارد اما حس نوشتن وجود ندارد.
فکرهایی هست که هنوز در سر جا دارد، به قلب نرسیده و همراه خون در رگها ندویده، در گوشت تنم حس نمیکنمشان، دردناک نیستند و پوست تن را نمیشکافند.