group-telegram.com/sistanymogtahed/5088
Last Update:
✿﷽ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿
🕊بندگیدر اوجطوفانبلا🕊
🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁
📜داستانی واقعی از مردی کربلایی ساکن در قم:
🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁
❖مرد عرب میانسالی در مسجد می آمد که نورانی و مهربان اما شکسته بود. به زور راه می رفت و نمی توانست حتی درست بلند و برخاست شود.
❖با من کمی انس داشت و وقتی مرا می دید به وجد می آمد. از اینکه می دید من در این سن جوانی اینقدر با درد و به زحمت رکوع و سجده می روم خیلی ابراز ناراحتی می کرد.
❖روزی به من گفت دوست دارم شما خانه ام بیایی. قبول کردم و آدرس گرفتم.
❖شب ساعت 19 رفتم. در زدم کمی طول کشید تا با آن حالش در را باز کند.
❖در را که باز کرد دیدم چشمانش خیس اشک است. دلم لرزید. چه شده؟ چرا با چشم خیس به استقبال من آمده؟
❖تمام خانه اش 15 متر بود!
تعارفم کرد بنشینم.
نشستم و او شروع کرد به درد دل کردن.
•••گفت:من اینجا تنها زندگی می کنم
البته تنها نبودم اما تنها شدم. این عکس که می بینی بر دیوار زده ام عکس دخترم هست.
❖من که به عکس نامحرم نگاه نمی کردم، مردد شدم نگاه بکنم که بدش نیاید یا نگاه نکنم مثل همیشه. دیدم خیلی دلش شکسته است و چون دارد عکس را نشانم می دهد اگر نگاه نکنم شاید بیشتر بشکند. برای همین نیم نگاهی به عکس انداختم فقط به اندازه ای که چشمم به عکس بیفتد و سریع نگاهم را برگردانم.
❖در همان نیم نگاه دختری کاملاً محجب و بسیار زیبا دیدم.
آنقدر آن عکس محجوب و با حیا و نورانی بود، که حتم داشتم هر کسی چنین دختری را از دست بدهد، کمرش می شکند.
●●● پیرمرد ادامه داد: این دخترم دانشجو بود. هر روز به دانشگاه می رفت.
•••آن روز هم به دانشگاه رفته بود. روزه بود. نزدیک افطار که کلاسش تمام شده و از دانشگاه بیرون آمد به دوستانش گفت: من بروم از آن طرف خیابان یک آب میوه بگیرم افطار کنم برگردم.
✿ اما تا به وسط خیابان رسید، ماشینی شاستی بلند که در حال فرار از تعقیب پلیس بود با سرعتی بسیار بالا به دخترم زد و چادرش لای چرخهای ماشین پیچید و با آن سرعت بسیار بالایی که داشت تمام جسم دخترم دور چرخش پیچید و چند کیلومتر جلوتر ماشین را متوقف نمود و فرار کرد.
✿شب هنگام بود. خیلی نگران بودم. چرا دخترم نمی آید. پس دخترم کجاست. من هم که در ایران غریبم به کجا مراجعه کنم/ از کی بپرسم؟
✿بالاخره خودشان زنگ زدن. از بیمارستان. گفتند نگران نباشید دخترتان تصادف کرده.
✿من با مادرش رفتیم بیمارستان ما را به اتاق دکتری بردند... او مدام از این شاخه به آن شاخه می شد. هر چه می گفتم خوب دخترم کجاست... جواب درستی نمی داد. تا آخرش گفت دختر شما فوت کرده. گفتم می خواهم جسدش را ببینم. چرا جسمش را هم از من مخفی می کنید؟
✿گفت شما طاقت دیدنش را ندارید. گفتم من پدرش هستم بزرگش کردم هزار آرزو برای آینده اش داشتم. چطور بدنش را نبینم؟
✿من را به اتاقی بردند که یک پلاستیک سیاه زباله روی تخت بود و گفتند این دختر شماست!!! تکه هایش را توانستیم از لای چرخ های آن ماشین جمع کنیم.
✿نه!!! خدایا این دختر زیبا و مومن من است؟! این همان دختری است که دیروز با لبخند همیشگیش با دهان روزه از من خداحافظی کرد و مرا برای دیدن دوباره اش به غروب وعده داد؟!
✿پس کو سرش؟ کو دستهایش؟ کو صورت زیبایش؟ خدایا کجایش را در آغوش بکشم؟ بغل کردن این کیسه زباله چطور می تواند مرا آرام کند؟!
✿از خود بیخود شدم... سرم را به دیوار کوبیدم و باز کوبیدم و باز کوبیدم تا آمدند مرا گرفتند و آرامم کردند. اما همسرم به اینجا نکشید. وقتی کیسه زباله را دید در جا به کما رفت.
✿ فردایش قرار مراسم دفن بود. دختر دومم که 13 سالش بود هنوز هیچ نمی دانست. به او گفتم کسی از اقوام فوت کرده می روم و می آیم. گفت: بابا پس مادر و خواهر کجا هستند؟!
⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣
BY شکست مدعی یمانی
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/sistanymogtahed/5088